۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

افسرده

گرمی هوای این تابستان هم شکست

"طموزِ" بیرحم این دلهای سرد نیز...


و خزان افسردگی ام در راه است


شکست ننگین دل بی صاحب مانده...


"میزان" این فصلها نیز در راه است


شاید به "چلّه" نکشد این شکست...


"فیروزان"

زبان گشا

سخت است با تو بودن 

وسخت تر است بی تو بودن...


تنهایم بگذار و نرو!


بگذرو! بمان بر قامت خمم...


خم شو ببین قوزک پایم را


نای ایستادن نیست بر این هوا...


بمان و راه بیا با دلم


راه ببند بر حماقت زبان سرخم...


زبان گشا،حرف بزن، بنال...فقط بگو


گویش عجیبی دارد دردم...

 
دردت به جانم سکوتم را بفهم وحس کن


حسم را در آغوش مهربانت گیر...


مهربان من...بمان،باش،باشی،باشیم...


باشد بر این هستی بی هیچم


لعنت بر حماقتم...غرورت... همه ی اینها...


"فیروزان"

مهرِ پاییزی

عصريک روز پاييزي...

انتظاري که شايد"او"’باشد


پشت سرت راببين " او" همانجا ايستاده،پشت سرهمه ي آن حسرت بدلهايي که رنجت بود...

حقيقت چشمان زيبايش يعني همه ي لحظه ها تا به آنروز بايستند،راه نروند...

دنيا دريک قدميه توست وقتي کنارش فقط راه ميروي،قندي که دردل آب ميشود...


خياباني که زودتمام ميشوداز همه ي اينها...


لحظه هايي که رفيق بادشده اند...


وکافه ايي که منتظربه تماشاي عميق چشمانش به توست...


زيبايي که تابه آن روز نمايان نبوددت...

وحرفهاي من...خاطراتم...وتو...


فقط بنشين وگوش بده،بگذارنگاهت کنم حتي زيرچشمي...


دودسيگاري که معلق درهواي آنجابود رادوس دارم وقتي در هواي نفس "او" جاريست...


لحظه ها تمام ميشوند،مثل همان لحظاتي که نمي ايستندوبيرحمانه وبسرعت تمام ميشوند...


ولعنت به خياباني که زود تمام ميشود...


لحظاتي که دم ميشوند،ساعتي که بيرحم ميشود،وانتظاري براي ديدنش....

من آن دم که درکنارم بودي
جان ميدادم آن دم...


عشق ميدادم آن دم


عشق ميراندم آن دم


جان ميساياندم آن دم


همه خانمان ميدادم آن دم


همه خانمان ميدادم....


"فيروزان"

صبح خیالت

صبح خيالت،دوچشمان من است

هرلحظه کنارت،همه روياي من است

اين همه دلپيچگي از نفخ حضورت

حسرت... که در سفره پربار من است

خار تمناي تو،به چشم دلم

لعنت به تو اي دل...جمله فرياد من است.

"فيروزان"