۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه

مهرِ پاییزی

عصريک روز پاييزي...

انتظاري که شايد"او"’باشد


پشت سرت راببين " او" همانجا ايستاده،پشت سرهمه ي آن حسرت بدلهايي که رنجت بود...

حقيقت چشمان زيبايش يعني همه ي لحظه ها تا به آنروز بايستند،راه نروند...

دنيا دريک قدميه توست وقتي کنارش فقط راه ميروي،قندي که دردل آب ميشود...


خياباني که زودتمام ميشوداز همه ي اينها...


لحظه هايي که رفيق بادشده اند...


وکافه ايي که منتظربه تماشاي عميق چشمانش به توست...


زيبايي که تابه آن روز نمايان نبوددت...

وحرفهاي من...خاطراتم...وتو...


فقط بنشين وگوش بده،بگذارنگاهت کنم حتي زيرچشمي...


دودسيگاري که معلق درهواي آنجابود رادوس دارم وقتي در هواي نفس "او" جاريست...


لحظه ها تمام ميشوند،مثل همان لحظاتي که نمي ايستندوبيرحمانه وبسرعت تمام ميشوند...


ولعنت به خياباني که زود تمام ميشود...


لحظاتي که دم ميشوند،ساعتي که بيرحم ميشود،وانتظاري براي ديدنش....

من آن دم که درکنارم بودي
جان ميدادم آن دم...


عشق ميدادم آن دم


عشق ميراندم آن دم


جان ميساياندم آن دم


همه خانمان ميدادم آن دم


همه خانمان ميدادم....


"فيروزان"

هیچ نظری موجود نیست: